یک ماه در صف اعدام بودن عمری ست

¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٦ ب.ظ توسط hadi khojinian
پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦
وبلاگ جديد
دوستان من در این آدرس می نویسم خوشحال می شوم سری بزنید
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ق.ظ توسط hadi khojinian
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
سال نو
سال ۱۳۸۶ سال دلهره آور و بسیار سختی برای ایران خواهد بود سالی که آمریکا حمله خواهد
کرد و خیل عظیمی کشته خواهند شد و نقاط اقتصادی در هم کوفته خواهد شد
و ایران به صد سال قبل بر خواهد گشت . من فقط یه سوال دارم اگر ما سلاح اتمی داشته
باشیم آیا یا آن می توان همه مشکلات اقتصادی ٬بیکاری ٬ فحشا ٬رشوه و ارتشا را حل کرد
نگاه کنید در همین تهران کسانی زندگی می کنند که ماه به ماه رنگ گوشت را نمی بینند
دولت مهر ورزی معلمان را به زندان می اندازد ٬ زنان را در بند می کند ٬ اعدام می کند
دوست آلمانی من سر کار پرسید چرا دولت ایران این کار ها را می کند
یه کم آزادی جای دوری نمی رود می توان ملت را شاد کرد ٬ می توان همه مشکلات را
به مردم گفت ٬ می توان به مردم حق داد ٬ می توان با همه خوب بود
می توان حقوق بشر را رعایت کرد ٬ می توان با مردم رو راست بود
می توان به مردم عشق ورزید می توان .........
شما اگر جای من بودید به این همکار آلمانی ام چه می گفتید
زمان خواهد گشت و همه چیز درست خواهد شد
برادر رفسنجانی دوباره خواهد آمد و دوباره همه چیز درست خواهد شد !
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ق.ظ توسط hadi khojinian
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
صدای روشن شدن کبريت در تاريکی
در باغچه خانه به همراه یوحنا آتشی روشن کرده ایم و برگهای ریخته شده برکف حیاط
را جمع و روی آتش می ریزیم.صدای زنگ خانه می آید .آندره از آشپزخانه داد می زند
در را باز می کنم .ناتالی با کیسه پر از غذا خنده کنان وارد می شود
امروز برای خودمان جشن گرفته ایم چون آندره تا یکشنبه به کشورش چک بر می گردد
تا خودش را برای مسافرت به قطب شمال آماده کند .
برای یک سفر تحقیقاتی قرار است به مدت پنج ماه با اکیپ دانشگاه گلاسکو همراه شود
و چه قدر هم خوشحال است .ای کاش می شد ما هم با او می رفتیم
ناتالی همه چیز با خودش آورده . دلی از عزا در می آوریم
خیلی وقت بود که ودکای دست ساز نخورده بودم .ناتالی یواشکی از کمد پدرش ودکا را
کش رفته .ناتالی دانشجوی media است و اگر قسمت شود ماه سپتامبر قرار است
در دانشگاهی که او درس می خواند من هم همین رشته را شروع کنم
هر روز دارم دوره ای پایه ای را می خوانم تا در شروع سال تحصیلی در جا نزنم
کبریت را از من می گیرد و سیگاری می گیراند
یوحنا دوست اسرائیلی من تازه از اورشلیم اسباب کشی کرده
همیشه فکر می کردم اسرائیلی ها آدمهای عجیبی هستند
ولی یوحنا مرا به یاد عیسی می اندازد
چشمان آبی تیره با موهای بلند و قدی رشید و قلبی به شدت مهربان
پدرش ایرانی است و مادرش عاشق پدر و اوست
روزی دقیقا هفت بار به او زنگ می زند نه کمتر و نه بیشتر
پستچی هفته ای دوبار در خانه را می زند و هر بار یک بسته بزرگ برای یوحنا می آورد
ای کاش مادرم زنده بود به خوبی می دانم من هم هفته ای دو بار بسته می داشتم
یک خواهر دارد که با یک استاد فنلاندی ازدواج کرده و در هلسینگی زندگی می کنند
خواهرش هر ماه به دیدن تنها برادرش می آید
از بس از خارجی ها و خصوصا غربی ها در ایران بد گفته اند آدم فکر می کند اینها اصلا
چیزی به نام عاطفه ندارند !
باید اعتراف کنم من هم هر هفته از مادر یوحنا هدیه ای دارم
یک بار شکلات ٬ یک بار لباس ٬ و یک بار یک چیز دیگر
مادرش می داند که من مادر ندارم و چه قشنگ فارسی حرف می زند
با لهجه شیرین یزدی !
ناتالی خانه را تمیز کرده و شام را هم برای ما تنبل ها آماده
خدا هیچ خانه ای بی زن نگذارد !
راستی امروز در ایران تعطیل است و حالا خیلی ها تازه از خواب بیدار شده اند
امید وارم روز تعطیل خوب و مفرحی داشته باشید
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ توسط hadi khojinian
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
روز زن
امروز روز زن بود و دوباره زنان ایرانی را در میدان بهارستان با باتوم مورد ضرب وشتم قرار دادند
من تعجب نمی کنم مگر انتظار دیگری باید داشته باشیم
در این سیستم زن وجود خارجی در بستر اجتماع ندارد و زنان فقط باید به فکر حفظ بکارت
خود باشند و کودکان خود را بزرگ کنند و همیشه زیر سایه مردان به زندگی نکبت بار خود
ادامه بدهند .زنان را چه کار به ابراز وجود کردن !
شهرزاد نیوز زنان ایران را فریب داده و از آنان می خواسته سواستفاده بکند
و برادران وزارت به قول برادر حسین درخشان چاره دیگری به جز برخورد ملاطفت آمیز
نداشته اند و باید با این کارهای ناشایسته برخورد شایسته بکنند
ولی می دانی من چی فکر می کنم .زمان ثابت خواهد کرد که زنان ایرانی شایسته
زندگانی بایسته هستند و ایران فردا از آن مادران و دخترانی است که سرنوشت
خود را به دست خواهند گرفت و ایران را آباد خواهند کرد و حقوق برابر با مردان خواهند داشت
و این یک رویا نیست و تحقق خواهد یافت
هفده اسفند روز زن مبارک باشد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ توسط hadi khojinian
پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥
معماری روح
رویاهای من از انبوه خاطرات تلخ انباشته شده است
در کودکی به یک باره رویاهای نوجوانی ام را بر باد رفته یافتم و بدون اینکه حسش بکنم
بزرگ شدم و در آغاز میان سالی خود را گم شده ای در بزرگراه زندگی یافتم
همیشه سعی کرده ام که آماده در هم شکستن باشم چرا که در زمانه ای بسر برده و می برم
که انسان حرمت ندارد و باید برای بقا سخت مبارزه کرد
از مبارزه کردن نباید این به ذهن خطور کند که فقط سلاح به دست گرفتن باشد
و کشتن و خون پاشیدن به در و دیوار شهر
مبارزه یعنی تلاش برای متلاشی نشدن
مبارزه یعنی به خود رسیدن و از پس این خودآگاهی به متن جامعه برگشتن
و مبارزه با ایستا بودن
مبارزه و چنگ و دندان نشان دادن به همه ناراستی ها
این خشم سر کشیده را کنترل کردن
وا ندادن به همه وا دادن ها
من اعتراف می کنم به غرور ٬که تمام وجودم و اندیشه ام و روح و روانم را خودم معماری کرده ام
و از پس سالها رنج و دل وا پسی به همه اندیشده ام و از همه تجربه اندوخته ام
و روز هاست به این فکر می کنم که آرام آرام دارم به میان سالی می رسم
و از دیروزم پند می گیرم و باید شروع کنم به زندگی کردن
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ توسط hadi khojinian
سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥
تکذيب
امروز در سایت www.stockholmian.com خبر تکذیب کاندیداتوری سوسن تسلیمی
برای وزارت فرهنگ و هنر سوئد را خواندم من خبرش را در سایت هفتان و هفتان خبرش
را از روزنامه اعتماد خوانده بود .به هر حال اگر هم خبرش راست باشد که نیست
چه کسی بهتر از تسلیمی
در هر صورت از این که بی دقتی کردم و خبر کذب را از دیگران گرفتم و در وبلاگ نوشتم
معذرت می خواهم .این تجربه ای شد که برای نوشتن خبر از این به بعد دقت بیشتری
داشته باشم
راستی ملاقلی پور هم به آسمان عروج کرد این که راست است
راستی کارگردان خوبی بود و سفر به چزابه و نسل سوخته اش به دل خیلی ها نشست
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ب.ظ توسط hadi khojinian
دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥
سوسن تسليمی
سوسن تسلیمی بازیگر بزرگ ایرانی که شاخص بازی اش در فیلم « باشو غریبه کوچک»
اثر بهرام بیضایی بوده است نامزد پست وزارت فرهنگ و هنر کشور سوئد شده است
گزارش دقیق را در سایت www.haftan.com می توانید بخوانید و یا کافی است در اینترنت
نام او را بنویسد تا همه چیز را در باره سوسن تسلیمی بخوانید
به عنوان یک ایرانی از اینکه او توانسته در طی مدت هفده و هیجده سالی که از مهاجرتش
به سوئد گذشته با بازی ها و تئاتر و فیلم هایی که ساخته باعت اعتلای نام خودش و ایران
شود افتخار می کنم .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ب.ظ توسط hadi khojinian
یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥
باور نمی کردم
باور نمی کردم جدایی از تو این قدر برایم سنگین تما م شود
باور نمی کردم همه دیوارهای اتاق حادثه به روی من بیافتد
باور نمی کردم نفس های گرم تو این قدر به من آرامش بدهد
و جدایی از عطر نفس های تو باعث شود بدنم و روحم به یک باره سرد شود
و از بالای تپه عاشقی به پایین بیافتم
آری تپه نه کوه
خوانده ام این کلام مقدس ترا که مرا به یک باره ترک کرده ای
و دیگر آغوش باز تو به روی من باز نیست
حالا باور می کنم که تو از آن من نیستی
و من در کوچه پسکوچه های عاشقی باید در خانه دیگری را بزنم
دوباره به کوچه ای که تو در آن زندگی می کنی آمدم
در همه خانه ها را زدم ولی هیچ کس و هیچ کسی در خانه اش را برایم باز نکرد
نام ترا در بام خانه ای که قطره ای آب باران در آن جمع شده بود نوشتم
تا شاید با باران اشک من به سرتاسر کوچه بپاشد
این اشک من است که کوچه را فرا گرفته
لطفا وقتی پایت را به کوچه می گذاری کفش ات را در بیار و با پاهای لخت به روی اشکانم
قدم بگذار این را که می توانی انجام بدهی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ق.ظ توسط hadi khojinian
جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥
يه چيز
ساعت ۷ شب است .در آشپزخانه برای خودم غذا درست کردم و به کامی زنگ زدم
تا با هم شام بخوریم .روغن زیتونی را که abzi دوست مراکشی ام برایم آورده را در سالاد
قاطی کردم و نشستیم در اتاق پذیرایی خانه .
مهدی در اتاق بغلی با دوست دخترش دعوایش شده و صدایش تا سر کوچه می آید
دوست اشراف زاده ام ash زنگ زد و گفت که برایش کتانی ببرم
با خودم عهد کرده ام تا صادق تر باشم و به همه فکر کنم ولی کاری را که دلم می خواهد
بکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ توسط hadi khojinian
جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥
۱۹ ژانويه ۲۰۰۷
از سرمای اتاق با چند بار این ور آن ور کردن بیدار شدم .صورتم را آبی زدم
خانه در سکوت محض بود .دختر ها همه سر کار بودند.سی دی عربی تازه ای را که دوستم
علی یوسف از مصر برایم فرستاده بود تو ضبط گذاشتم
به ناگاه اشک در پهنای صورتم جاری شد به beata زنگ زدم .شارژ باطری موبایلش داشت
تمام می شد . دلم می خواست با یکی حرف بزنم ولی به هر کس که زنگ زدم
موبایلش خاموش بود.نشستم صبحانه را خوردم
دن آران ترجمه احمد شاملو را دستم گرفتم .وقتی دن آرام را می خوانم احساس می کنم
در یک دشت سر سبز و پر درخت ایستاده ام . اطرافم رودخانه های درخشان و پر آب جاری اند
و من دستهایم را به اطراف بلند کرده ام و نیم گاهی به آسمان دارم
آیا خدا صدای مرا می شنود ؟
ای کاش همه چی از اول شروع می شد و من در کنار مادرم می ماندم
و هنوز بزرگ نشده بودم بعضی وقتها از اینکه بزرگ شده ام اشک به چشمهایم باز می گردد
قبل از اینکه بخوابم به ایران زنگ زدم و با دوست قدیمی ام آلبرت حرف زدم
از همه چیز و همه کس حرف زدیم
و حالا می فهمم چرا حالم گرفته است
ولی بی خیال ! این روز ها هم می گذرد.........
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٧ ب.ظ توسط hadi khojinian
سهشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥
مدرسه
مدتی است که به مدرسه نمی روم چرا که وقتی داخل کلاس می شوم سرم شروع به درد
کردن می کند وقتی که در اتاق بسته می شود به یک باره در اتاق زندانم به یادم می آید
مدتی است که کابوسهای زمان زندان به سراغم آمده و من باید سری به دکترم بزنم
هر روز با کابوس از خواب بیدار می شوم و روز هایم برایم بی معنی شده اند
باید فکری به حال خودم بکنم چون احساس می کنم دارم از دست می روم
دی شب با سه تا لیوان ودکا حالم یه مقدار بهتر شد
حالا دارم می روم به خانه تا دوباره بخوابم چون دی شب اصلا نخوابیده ام
خواب او را دیدم که مرده و من در بالای یک پرت گاه بلند ایستاده ام تا خودم را به پایین
بیاندازم .ای کاش می شد که من می مردم تا از این همه اوهام نجات پیدا کنم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ب.ظ توسط hadi khojinian
پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥
دور زدن زمان
ای کاش می شد زمان را دور زد و به جایی رسید که بتوان از آنجا شروع کرد
ای کاش می شد همه چیز با رنگ و بوی تازه خلق کرد و نفسی به راحتی کشید
ای کاش می شد من در مراسم ازدواج او و همسر تازه اش شرکت می کردم
ای کاش ....... !
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۸ ب.ظ توسط hadi khojinian
چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥
تازه شدن
دارم تازه می شم .دارم می رم کالج و در رشته روزنامه نگاری و نویسندگی خلاق
درس می خوانم . در این کشور خودم را حسابی پیدا کرده ام و از این بابت خوشحالم
کار جدیدم را از هفته آینده در شهر دیگری آغاز خواهم کرد .
بازم برات خواهم نوشت .حالا می توانم انگلیسی را هم بنویسم و هم حرف بزنم
سایت انگلیسی ام دارد آماده می شود .امیدوارم سفر خوبی داشته باشی
به من که خیلی خوش گذشت امید وارم بتوانم محبتهای خالصانه ترا جبران کنم
از این که با تو آشنا شده ام خوشحالم حتما سلام مرا به خانم مهربان و با هوش ات برسان
هفته دیگر منتظر تو خواهم بود .شب و روز خوبی برایت برای همیشه آرزومندم
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۱ ب.ظ توسط hadi khojinian
سهشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥
سا ختن آرزو
دیشب off داشتم با دوست قبرسی ام نشستیم ودکای سوئدی خوردیم . شام درست
کردم .از رستوران چینی دوستم andy برایمان غذا آورد .جای تو خالی !حسابی خوش گذشت .
از خواب با صدای کارگرهای ساختمان بیدار شدم .دوشی گرفتم و برای دوستم رابین هود
قهوه درست کردم .سوار دوچرخه شدم و برای دیدن برنامه های سینما بیرون رفتم
فیلم queen رو پرده است تا ۲۹ سپتامبر می روم دیدنش .
به سمت اسکله رفتم و با دیدن قایقهای تفریحی اولین آرزویم را در uk کردم
و آن خریدن یک قایق کوچک است .من مطمئن هستم که در این کشور موفق خواهم شد
یعنی بهتر بگویم شک ندارم از اعتماد به نفس چه خبر ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٩ ب.ظ توسط hadi khojinian
شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥
زمانه
ای کاش می توانستم بغلت بکنم و از این همه دوری از تو یگانه پسرم گریه ای از ته دل
سر بدهم !
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۸ ب.ظ توسط hadi khojinian
پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
يادآوری
از کالج کی تعطیل می شی ؟ چرا صبحها صورت ات را نمی شوری ؟ ولی لبهایت شیرینه !
... همان شکلاتی که با هم تو خونه خوردیم .راستی یه کتاب برات آوردم بخونی .سرد مزاج !
من رسیدم لندن . وای که این کتاب چه قدر زیباست ! می رم اینترنت که بنویسم از خودم
و از مرگ !
.. باز تو شروع کردی ! مرگ چیه ؟ قرار بود روحیه داشته باشی آقای محترم !
قوی باش و لطفا از مرگ ننویس .واسه من e_mail بزن .راستی اسم کتاب چیه ؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ب.ظ توسط hadi khojinian
چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥
خواب
خوب اگه بیکاری بیا سر قرار همیشگی چه طوره ؟ من ساعت ۶ قرار دارم .
.. شرمنده قربان ! بنده ساعت ۱۵.۴۵ wibledon هستم
سلام عزیزم من راه افتادم . اما الان جایی باز نیست که من شکلات بخرم .
هر جایی هم از اون نداره فقط lidl داره که اون هم ساعت ۹.۳۰ باز میشه .
.. سلام نمی خواد عزیزم ٬ فقط زود بیا تا همین حالا خواب تورو می دیدم
دارم با عجله می یام باورت نمی شه دقیقه ها هر کدوم به نظرم یه سال می یان .
دلم می خواست الان اون جا بودم .چرا من اینقدر دوستت دارم ؟ از تنهایی منه یا تو ؟
آنقدر دوستت دارم که واژه ها کم می یان .صداقت تو دیروز در کافه اشکم را در آورد
به سختی جلوی اشک را گرفتم !
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۳ ب.ظ توسط hadi khojinian
دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
بازگشت
امروز با دوستم آلبرت به ایستگاه پلیس رفتم چون ماشینش را دزدیده بودند و احتیاج به شاهد
داشت. خدای من ! برایش روانشناس آوردند چون فکر کردند که افسرده شده است !
پس از اینکه مطمئن شدند حالش خوب است کاره ای اداریش را انجام دادند و با هم به خانه
برگشتیم . هر روز که می گذرد بر خلاف خیلی از ایرانی ها از انگلیس دارد خوشم می آید
بر خلاف خیلی از کشور های اروپایی ثبات بیشتری دارد و حکومت واقعا برای مردمش
کار انجام می دهد . دارم هر روز بیشتر از دیروز کتاب می خوانم و آرشیوی از فیلم های
هنری پیدا کرده ام و از سر کار که بر می گردم پس از دوش گرفتن و صبحانه خوردن
شروع به نگاه کردن می کنم . پس از ۳۹ سال دوباره دارم طعم واقعی زندگی را می چشم
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۱ ب.ظ توسط hadi khojinian
جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥
تکه
« شجاعت او را در زندگی دوست داشت ٬شجاعتی که آن را با سایر فرانسویان مشترک بود
هم چنین حالت سرخوردگی او را وقتی روزگار یا مردم انتظاراتش را بر آورده نمی کردند٬
می پسندید .از همه مهم تر ژانین دوست داشت مورد پسند واقع شود و مارسل از این
لحاظ سرشارش کرده بود و اغلب سعی داشت به او القا کند که وجودشان برای یکدیگر است
و این باعث می شد که ژانین واقعا احساس وجود کند. نه ٬ او تنها نبود ! »
« تکه ای از داستان هرزه زن از آلبر کامو ٬ ترجمه محمد رضا آخوند زاده »
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۱ ب.ظ توسط hadi khojinian